چهارشنبه ٠١ آذر ١٣٩٦ Home|فارسي|Русский
 
صفحه اصلی|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|سوالات متداول|تماس با ما|پيوندها|نقشه سايت
عنوان
ایران
Gallery is Empty!
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[عضویت]
اشتراک خبرنامه
نام :   
ایمیل :   


  چاپ        ارسال به دوست

دمی با ستاره سپهر سخن «صائب تبریزی»:«آَشنایی با بزرگان دانش و فرهنگ ایران»

دمی با ستاره سپهر سخن «صائب تبریزی»:«آَشنایی با بزرگان دانش و فرهنگ ایران»

يكي از نامبردارترين گويندگانِ ايرانيِ سخنِ پارسي كه «برآمد» و «فرو شدِ» زندگي اش، همزمان با چرخة فرمانرواييِ ستمكارانة خاندانِ صفوي بود، «صائب تبريزي» ست. وي، نامدارترين و برجسته ترين سخن پردازِ «شيوة هندي» در ايران بوده و پس از او، كمتر كسي تا بدين پايه، بالا آمده و پديدار گشته است.

    در بارة آنچه كه به «شيوة هندي» ناميده شده و نامبردار گشته، بايد گفت كه پوشيده گويي و رازآلودي و در پرده سخن گفتن، ويژگي و رويكردِ بنيادينِ نمايندگان و رهروانِ اين راه بوده است. آنها بر اين بودند كه گفتني ها به صد زبان گفته شده و ديگر زمينة ناگفته و سخنِ ناسروده اي  نمانده كه بدان پرداخته شود! پس، آمدند و روي به نازك انديشي و پيچيده گويي آوردند، تا هم هنري به كار برده باشند و هم، سخني ساز كرده باشند كه سرشتِ آدمي را بدان سو، كششي باشد و به دل بنشيند. ولي افسوسمندانه اين راه و رهيافتِ نوين، فرجامي خوش نداشت و به شوندِ رازآلودگي هاي بي اندازه و پيچش هاي توانفرسا، پي گرفته نشد و مگر در ميانِ افغانان و تاجيكان، ماندگار نماند! و در ايرانِ ما، به ويژه - پژواكي شايسته و بازتابي بايسته نيافت.

    «صائب» با چيره دستي، چهرة سخن را تراش داده و به آرايه هاي زيبا آرايش داد و چنان سخن گفت كه پي بردنِ بدان، اندكي دشوار مي نمود. گويا در آن زمانه، اين رويكرد، پذيرة مردمانِ ديرپسند و زيبابين و باريك انديش بود!

    از اين گذشته، چامه هاي درازآهنگ «بيدلِ دهلوي» كه پيشواي اين روشِ تازه در پهنة سخنِ پارسي ست و بر چكادِ اين «روش» نشسته و پيشاهنگِ اين راه و نمايندة نخستِ اين رويكرد است، بسيار ديرياب تر و پيچيده ترست. چندان كه بر سر دريافتِ آماج ناپيدا و خواستة پنهان وي در اين پاره از سخن نغز و شگرفش كه گفت:

«حيرت دميده ام گل داغم بهانه اي ست      طاووس جلوه زار تو آيينه خانه اي ست»

 ميانِ بيدل شناسانِ كم شمار و كم نماي ايران، هنوز پيچش و گفتگوست!

    سخن «صائب»، ولي نزديك تر و آسان ياب ترست كه نگاه و نگره اش، ايراني بوده و بيخ و بن و كيانِ سخن اش، رنگي آشنا از فرهنگِ ديرسال و ديرپاي ايراني داشته است. چه اينكه، نياكانش تبريزي بوده اند و بودوباش اش در اصفهان و به فرجامِ كار نيز، شولاي هستي در همانجا از بر و دوش بيانداخت و تنِ رنجورش هم در آنجا آرام گرفت.

    سروده هاي اين سخنگوي راستين، نوازشگر و روانبخشِ هر جانِ روشني ست كه سر بر آستانِ سروري اش بسايد و درودي برساند و زانوي خاكساري ئي بر زمين بزند. همو كه سراينده اي بود، آزاده و پاكدامن كه ستايشِ هيچ خودكامه اي نگفت و در دامنِ هيچ زبردستِ زورگويي نياويخت و همچون، آن آزادة آوارة «يمگان دره» پيرِ داناي قباديان ناصر خسرو: «قيمتي درِ لفظِ دري را به پاي خوكان نريخت» و مانندِ كاسه ليسان و چاپلوسان و چرب زبانانِ امروزي، دريوزگيِ نابزرگانِ بالانشينِ ستمكار و بي خرد را نكرد و دین و آيين اش را دستماية آب و آوازه نساخت! و به گفتة گردآورندة نوانديش و سخن شناسِ آسياي ميانه مليحاي سمرقندي در نسكِ «مذكرالاصحاب»، سرشتي پاك و منشي ستوده و روشي پسنديده داشت.

    سخنسراي سترگِ ما «صائب تبريزي» كه به كيشِ «شيعي» دلبسته بود، در جاهاي بسياري از آفرينش هاي هنري اش، گوشة چشمي به اين وابستگي ها نشان مي دهد. پادشاهِ نادان و خونريزِ صفوي كه خود از اين سفره، زيركانه و پليدانه بهره مي جست، تا در ستيزه جويي هاي خودخواهانه و برتري جويي هاي نافرجام كه تنها رنگي آييني داشت، آزمندي و سودِ خويش را دنبال نمايد، به چامه سرايانِ باشرم و چيره دستي، چون «صائب» گفته بود: از ما چشمداشتي براي سرايش هاي آييني نداشته باشيد! پاداش، هم از آن كس بايد گرفت كه به ستايش اش برخاستيد!

    مي گويند، آنچه ماية رنجشِ اين بزرگان شده بود و در چهارصد سال پيش از اين، به كوچ ناخواستة آنها به سرزمينِ هند انجاميد، جدا از روي برتافتن از كژتابيِ روزگارِ تلخ در ايرانِ آن زمان و چهره گشودن به روي كشورِ سبز آرزوهاي آن هنگام كه هند آرام و رازآلود بود، اندك مايه نيز به شوندِ همين برخوردِ خودپسندانه و هنرنشناسانه بود.

    آنسوتر، در دربارِ هوشمند و هنرشناسِ گوركانيانِ هند، زبان و گويشِ پارسي، جايگاهي بلند و نمايان داشت و سرايندگانِ سنجيده گو و انديشه ور كه با سرايشِ پاره هايي هنرمندانه و خردمندانه، تلنگري به روانِ زيباانديشِ آدمي مي زدند، از پذيرش و پيشوازِ ويژه اي برخوردار بودند.

    در ميانِ پژوهندگان و ادب دوستان، دسته اي ديگر بر آنند كه اين شيوه، دستماية برآمدنِ گونه اي سرايشِ دشوار و دور از دسترسِ انديشه گرديد كه هنرش تنها، پيچيده گويي و بازي با واژه هاست، بي هيچ دريافت و پيامِ تازه اي!

    همان ها، اينگونه سخن گفتن از آدم ها و جهانِ پيرامون شان، از آرزوها و شكست ها و پيروزي ها را نماية كوچكي و فروبستگيِ آدمي و باژگونگيِ جان و روانِ او مي دانند و چنين مي گويند كه در اين شيوة سخنسرايي، چينشِ واژه هاي زيبا در كنارِ يكديگر، برجسته و پررنگ شده و بي گمان، هيچ آرمانِ بلند و انديشة ژرفي را دنبال نمي كند و چيزي نيست، مگر گنگ گويي و بيگانه سرايي و درازنايي كه سود و بهره اي ندارد و تنها، ماية سرگرمي به هنگامِ آسودگي ست و شايد كه به آشفتگي دامن زند و پريشانيِ روان و گرفتاريِ انديشه آورد!

    اين روش، بي آنكه پشتوانة بينشمندانه و دانشورانه اي داشته باشد، تنها با كمكِ آرايه هاي زباني، پسندِ روز شد و دلخواهِ گروهي افتاد و پاداشي گرفت و جايي در پهنة پربارِ پارسي باز كرد كه روزها و روزگارانِ پسين، ماية دردسر گرديد و سرانجام، بي دنباله رها شد و پژواكي نيافت، مگر در جاهايي از افغانستان و تاجيكستان و كوتاه زماني در خراسانِ ما كه هنوز در باشگاه هاي شبانة ادبي، «بيدل خواني» مي كنند!

     گنگ بودن و نارسا بودنِ سروده هاي شيوة ناشيواي هندي، جدا از برخي چامه هاي دل انگيز و جانفزاي «بيدل» و «صائب»، به گسستي تلخ و آزاردهنده از پيشينة زيبا و سادة سخنِ پارسي انجاميد كه نمايندگاني داشت با زباني گويا كه دريافتِ سخنان و چشم اندازهاي شان چه آسان بود و دلنشين و روانبخش!

به راستي، جاي اين پرسش هست كه چرا «شيوة هندي» در ايران، درنگرفت و جايي باز نكرد و بازتابي همگاني نيافت و گواهِ گرايشي بدان سو نبوده ايم؟

    چنين مي انديشم كه: روان و رويكردِ ساده ياب و زيباپسندِ ايراني، از پيچيده گويي و سخت نويسي، گريزان بوده و هست. هم از اين رو، فردوسي و خيام و مولوي و سعدي و حافظ را كه به گواهيِ تاريخِ ديروز و امروز، ناخودآگاهِ ايرانيان را آكنده اند، بيشتر مي خواند و مي يابد و مي پسندد تا بزرگاني همچون: «ميرزاعبدالقادرِ بيدلِ دهلوي» و يا «صائبِ تبريزي»را در پهنة گفتار، و ناخوب تر از آن، دشوارنويسيِ سخن پردازي باريك بين و نويسنده اي توانا، همچون: «ميرزا مهدي خان استرآبادي» را در نسكِ سخت و مردافكنِ «درة نادره» در پهنة نوشتار! كه كاشا نوشته نمي شد!

    كاوش در چند و چونِ اين رويكرد، زماني ديگر مي خواهد، ولي در چارچوبِ يك داوريِ دادگرانه، كوتاه و چكيده وار مي توان گفت: انگيزة نخستينِ اينان، نه ويرانيِ كاخِ بلند و بي گزندِ سخنِ پارسي، كه پيشي گرفتن از سخنگويانِ برجستة پيشين و آوردنِ روشي تازه و رهايي از واژه ها و الگوهاي پيش گفته و كنارنهادنِ چشم اندازهاي كهنه و هميشگي بود كه افسوسمندانه، كار را به دشوارگويي هاي خسته كننده و بيرون از توانِ خواننده كشاند! تا جايي كه به گفتة مولوي:

« از قضا سركنگبين صفرا فزود       روغن بادام خشكي مي نمود » !!!

    و چنين شد كه چهره هاي روشن و تابناكِ زبان و سخنِ فارسي كه پرچمدارانِ راستينِ انديشه و فرهنگ و هنرِ ايراني بوده اند، از هراسِ فروغلتيدن در اين باريكه هاي ناهموار و پرسنگلاخ و مه آلود و فرورفتن و گم شدن در اين شيوة ناشيوا كه دل ها را مي رماند و روان ها را مي آزرد و انديشه ها را به دوردست هاي ناكجاآباد و بي سرانجام مي كشاند، به چاره جويي افتادند و با پيرويِ درست از سازندگانِ نخستينِ آن كاخِ بلند و بشكوه، آب و آبروي سخنِ پارسي را به جويبارِ هميشه جاري اش باز گرداندند و دليرانه «شيوة بازگشت» را با شكوه و شيريني پديد آوردند كه به راستي، زنده كردنِ هميشة فردوسي و خيام و مولوي و سعدي و حافظ را در پي داشت.

    اين نيز به درستي، گفتني ست: گرچه، پيكره بندي ها و نماسازي ها و نگارگري ها و چهره پردازي هاي دلنشينِ «شيوة هندي» در جاي خود زيبا و دل رباست، ولي به سخنِ پارسي، آسيبي زد كه سرايندگانِ «شيوة بازگشت» با پرهيز و پروا و نيز از سرِ نگراني و دلبستگي و با كوشش هاي پي گير و تلاش هاي هماهنگ، توانستند ديگربار اين شاخ و برگِ جدا افتاده را با آن درختِ گشن بيخِ هزارساله كه بي گزند از چرخشِ روزگار، همچنان شكربار و استوار و پاكيزه و پرمايه مانده است، پيوند زنند.

    در پايانِ سخن، پاره هايي زيبا از مهترِ اين ميدان و پهلوانِ اين پهنه: «صائبِ تبريزي»، براي خوانش و انديشه ورزي مي آوريم تا نمونه اي به دست داده باشيم از ريزبيني و موشكافي و باريك انديشيِ آن جانِ آزاده كه اميد است، پسند افتد و ستوده آيد:

 

هر كه آمد در غم آباد جهان ، چون گردباد                  روزگاري خاك خورد،آخر به هم پيچيد و رفت

اظهار عجز پيش ستمگر ز ابلهي ست                          اشك كباب باعث طغيان آتش ست

دست نياز چو پيش كسان مي كني دراز                      پل بسته اي كه بگذري از آبروي خويش

مخور زاهد فريب زهد از عمامه زاهد                           كه در گنبد ز بي مغزي صدا بسيار مي پيچد

تا از اين بعد ، چه از پرده برآيد كامروز                        دورِ پرواري عمامه و قطرِ شكم است !

چه لازم ست كه خود را سبك كنم چون كاه                 چو رنگ جاذبه در كهربا نمي بينم !

فغان كه كاسه زرين بي نيازي را                                  گرسنه چشمي ما كاسه گدايي كرد !

چون هر چه مي رسد به تو از كرده هاي توست              جرم فلك كدام و گناه زمانه چيست ؟

كيست از دوش كسي باري تواند برگرفت ؟                   گر همه عيسي ست ، در فكر خر و بار خود است !

فكر شنبه ، تلخ دارد جمعه اطفال را                           عشرت امروز ، بي انديشه فردا خوش است

عالم تمام يك گل بي خار مي شود                             دل را اگر ز كينه مصفا كند كسي

 به هوش باش كه قلبي به سهو نخراشي                      به ناخني كه تواني گره گشايي كرد

 پيوسته است سلسله موج ها به هم                           خود را شكسته است، هر كه دل ما شكسته است

 خرد مشمار گنه را كه گناهي ست بزرگ                    گندمي كرد ز فردوس برون ، آدم را ! 

دل چو غافل شد ز حق ، فرمان پذير تن شود              مي برد هر جا كه خواهد اسب ، خواب آلود را !

از ضعيفان مي شود روشن چراغ سركشان                  باري ، آتش از خس و خاشاك مي آيد برون !

راه ، سخت و همرهان ،  ناساز و مركب ، كندرو            هيچ رهرو را ز چندين جا نيايد پا به سنگ !

بزرگاني كه مانع مي شوند ارباب حاجت را                   به چوب از آستان خويش مي رانند دولت را !

دوردستان را به احسان يادكردن همت است               ورنه هر نخلي به پاي خود ، ثمر مي افكند !

ما پريشان نظران ، خود گره كار خوديم                      اين چه حرفي ست كه سررشته به دست ما نيست !

نوميد نيستيم ز احسان نوبهار                                   هر چند ، تخم سوخته در خاك كرده ايم !

نه از مسجد فتوحي شد نه از ميخانه امدادي              به هر جانب كه رفتم ، پاي اميدم به سنگ آمد !

بر حذر باش كه اين دست و دهن ، آب كشان             خانه ويران كن بدتر ز وبا مي باشند !

مي توان پوشيد چشم از هر چه مي آيد به چشم        آنچه نتوان چشم از او پوشيد ، بيداري بود !

در كام اژدهاي مكافات ، چون رود ؟                          آزاده اي كه خاطر موري نخسته است !

ازين سنگين دلان«صائب» چرا چون تير بگريزم؟       كه پرخون شد دهانم از همان دستي كه بوسيدم !

از دل خوش مشرب ما ، دست آفت كوته است           در دل آتش شود اين دانه بي باك ، سبز !

همچو كاغذ ، باد گردون هر سبك مغزي كه يافت       در تماشاگاه دوران ، مي پراند بيشتر !

گر وا نمي كني گره اي ، خود گره مباش                   ابرو گشاده باش ، چو دستت گشاده نيست !

من از روييدن خار سر ديوار دانستم                          كه ناكس ، كس نمي گردد از اين بالا نشيني ها !

نيست در باطن ، جدايي عاشق و معشوق را               شمع بتوان ريخت ، از خاكستر پروانه ها !

« صائب» زبان شكوه نداريم ، همچو خار                   چون غنچه دست بر دل پرخون نهاده ايم !

 

با درودِ بيكران به روانِ پاكِ آن سرايندة آزاده، سروِ سبز و سايه گسترِ تبريز، بهشتي روان و بلند جايگاه، بزرگمردِ پاكنهاد : «صائب تبريزي» ! 

« ... آنكه نهاد و آنكه نبشت، به گيتي، تن خسرو و به مينو، بخته روان باد ! »

 

سيد جواد جلالي كياسري

 

وابسته فرهنگي ايران در آلماتي قزاقستان

 

تير ماه 1396

 

 

 

                                                                                      


١٣:٤٣ - جمعه ١٦ تير ١٣٩٦    /    شماره : ٦٨١٨٨٦    /    تعداد نمایش : ١٠٨


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




جستجو
جستجوی پیشرفته جستجوی وب
تازه ها
سایت آیت الله خامنه ای

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي

فرهنگستان هنر

فرهنگستان زبان و ادب فارسی

سازمان ميراث فرهنگی کشور
نظرسنجی
محتوای این سامانه را چگونه ارزیابی می کنید؟

عالی
خوب
ضعیف

آمار بازدیدکنندگان
بازدید این صفحه: 781380
بازدید امروز : 312
بازدید این صفحه : 2074020
بازدیدکنندگان آنلاين : 4
زمان بازدید : 5.3281

صفحه اصلی|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|سوالات متداول|تماس با ما|پيوندها|نقشه سايت